تبليغاتX
کلبه صداقت
سکوت

سکوت می کند صدا به حرمت سکوت تو

هزار حرف ناب هست میان این سکوت تو

 

نگاه می کنی و من دوباره مست می شوم

هزار باده خورده ام سلامت سکوت  تو

 

بدون حرف و زمزمه تو آب می کنی مرا

زلال شد کلام من زچشمه ی سکوت تو

 

تمام شد کلام  با رسیدنم به اسم تو

"الف" به "یا" رسید ومن مستمع سکوت تو

 

دوباره شعر ناب را خراب کرده این قلم

حیا نمی کند مگر زسالها سکوت تو

 

چگونه رخت برکشم به جایگاه مردگان

که مرگ مرده است با شنیدن سکوت تو

          

 

                 



|+| نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25 ساعت 13:1 توسط ساسان |
گداي عشق

    عشق

دل در اين گرماي تابستان هواي يار داشت

اين دل بيچاره گويي حال بيمار داشت

گرچه دور از يار خود تنها نشسته كنجي

زير لب با يار خود او درد دل بسيار داشت

اين همه سبزه بدون تو براي من كوير

فرشهاي زير پاي من بدون تو حصير

ارزش دنيا برايم هيچ و دردانه تويي

من گداي عشق پاك "تو براي من امير


عشق




|+| نوشته شده در دوشنبه 1386/07/02 ساعت 20:53 توسط ساسان |
نیلوفرانه

 

در آغوش خداوند

 

شب فرو مي افتد

و من تازه مي شوم

 

از اشتياق بارش شبنم

 

نيلوفرانه

 

به آسمان دهان باز مي كنم

 

اي آفريننده شبنم و ابر

 

آيا تشنگي مرا پايان مي دهي ؟

 

تقدير چيست

 

مي خواهم سر شار از تو باشم

 

جهان قرآن مصور است

 

و آيه ها در آن

 

به جاي آنكه بنشينند ايستاده اند .

 

درخت يك مفهوم است ،

 

دريا يك مفهوم است

 

جنگل و ماه و ابر

 

خورشيد و ماه و گياه

 

با چشمهاي عاشق بيا

 

تا جهان را تلاوت كنيم .

 

 

 


|+| نوشته شده در جمعه 1386/04/15 ساعت 21:46 توسط ساسان |
میگویند عشق؟

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلوده نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود


|+| نوشته شده در سه شنبه 1386/03/15 ساعت 21:19 توسط ساسان |
شعر
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینیبه شرط آن که منت بنده وار در خدمتمیان ما و شما عهد در ازل رفته​ستچو صبرم از تو میسر نمی​شود چه کنمبه حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دستبه رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باشتفاوتی نکند گر ترش کنی ابرولگام بر سر شیران کند صلابت عشقز نیکبختی سعدیست پای بند غمتمرا شکیب نمی​باشد ای مسلمانان غنیمتست چنین شب که دوستان بینیبایستم تو خداوندوار بنشینیهزار سال برآید همان نخستینیبه خشم رفتم و بازآمدم به مسکینینیاید و تو به از من هزار بگزینیچو باغبان نگذارد که سیب و گل چینیهزار تلخ بگویی هنوز شیرینیچنان کشد که شتر را مهار دربینیزهی کبوتر مقبل که صید شاهینیز روی خوب لکم دینکم ولی دینی

|+| نوشته شده در جمعه 1385/12/04 ساعت 8:56 توسط ساسان |

Persian Radio

*@@@@@@


Javascripts


**** JavaScript Codes *****

JavaScript Codes ******
#####

Free JavaScript Codes @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@